ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

شیطنتهای فسقلی خونه ی ما!

شلام به همگی.یک هفته س که دالم به بریم میگم بِییم.تازه چن بار هم به بابام گفتم رِدا بابی و به مامان هم میگم مامانی و مامی و مانی!!دیگه یاد گلفتم که دریا  رو درست بگم.به آره هم خیلی با ناز میگم آیه.جوجه رو هم یاد گلفتم.به خداحافظ هم میگم اُدادا .در جواب عموزنجیر باف هم میگم بَیِه .با اجی ثنا قطار بازی میکنیم و منم دو دو میگم . عاشق اینم که روزی چن بار با کالسکه بیام تو سالن و بلم تو اتاق. یه چیز دیگه :دو روز پیش از تخت آجی ثنا بالا لفتم و به یکی دیگه از آرزوهام لسیدم.حالا دیگه همه ی کتابها رو نیگاه موکونم و دست به همه ی چیزائی که از دست من اون بالا میذاشتن،میزنم. لباسها هم که از دست من در امان نیستن و روزی هزار بار باید ما...
17 ارديبهشت 1391

ثمین و رسیدن به یکی از آرزوهاش!

بالاخله امروز موفق شدم و به یکی از آرزوهام لسیدم. اگه گفتین؟حالا بلاتون میگم.املوز مثل همیشه مامانم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکلد و منم طبق معمول دنبالش لفتم و شروع کلدم به کند و کاو.تازه دو روزه که دخمل خوفی شدم و عین جارو برقی همه چی رو نمیخولم.البته بین خودمون باشه هر وقت که چشم مامانی لو دور ببینم دوباره میشم جاروبرقی. ولی هر وقت که میخام بخولم و مامانی مچم لو میگیله فورا تغییر موضع میدم و اونو میدم به مامانی.داشتم میگفتم امروز اولش شیشه ی عرق کاسنی لو سرازیر کلدم و توش دستامو شستم.هی مامان منو میآورد کنار تا بله یه کهنه بیاله پاکش کنه و هی من به سرعت نور دوباله خودمو میلسوندم به اون تا دستامو خیس کنم و آب بازی تنم. هنوز نگفتم که آر...
18 دی 1390

آی بازی بازی بازی

سلام عزیزای دلم.امروز خیلی کار داشتم و نتونستم زودتر از این بیام و براتون بنویسم.الان ساعت یک و نیم صبح روز جمعه ست.واقعا خسته ام.فقط اومدم این چندتا عکس رو که دیروز موقع بازی کردن ازتون گرفتم بزارم و بخوابم.دوتائی رفته بودین تو خونه و کیف میکردین: ثمین کو؟ دالیییییییییی ...حالا ثنا کو؟ دالیییییی .حالا کو ثنا و ثمین؟ فدای هر دوتاتون بشممممم...   ...
6 آبان 1390

دسته گل نقاش باشی!

ثنا عاشق نوشتن ونقاشی کردنه.   از یکسالگی شروع به کشیدن کرد و البته استعداد فوق العاده ای هم داره.هر جیزی که قابلیت نوشتن رو داشته باشه،ازش استفاده میکنه.تازگیها عادت کرده روی دیوار و مبل میکشه!هفته پیش نشسته بود و روی تخته وایت بردش با ماژیک نقاشی میکشید.من و باباش تو آشپزخونه در حال آماده کردن افطاری بودیم که ثنا اومد و با ندامت اعتراف کرد که: مامان بازم شیطون گولم زد؛ پرسیدم:باز جه دسته گلی به آب دادی؟با همون قیافه گفت:بیاین تا نشونتون بدم.چشمتون روز بد نبینه.کشیدن نقاشی از روی تخته به روی پشتی منتقل شده بود! دود از کله م بلند شد حسابی از کوره در رفتم و رگبار نصیحتها رو سر ثنا فرود اومد.انقدر عصبانی شدم که بهش گفتم بره تو اتاقش و جلو...
21 مرداد 1390
1